تبليغاتX
The Flying Dutchman

 

آدمیزاد می گوید بشر واقعیت را با توجه به توانایی در درک و شهود در همان مقطع می سازد و به همین دلیل نظریات حاضر منطبق بر واقیعت نیست .لزوما و البته حتما یک حقیقت وجود دارد که جهان به سمت آن حرکت می کند و ما نمی دانیم!اگر روزی فرضیه خیر و شر وجود داشت و همه معتقد بودن که خیر قرار است پیروز باشد و دنیا سیاه و سفید  دیده می شد به خاطر این بود که علم بشر تا اینجا قد می داد!زمان که گذشت و به داروین رسید و پدیده ی داروینیسم همه گیر شد اینطور به نظر آمد که جهان در حال تکامل است!

اینکه علم قطعی نیست جای بحث ندارد!شاید روزی برسد که بفهمیم دلیل افتادن سیب از درخت جاذبه ی نیوتن نبوده و همه ی روابط متاثر از آن سرکاری بوده!واقیعت این است که تکامل در حال حاضر، تنها برگ برنده ی بشر در توجیه اتفاقات گذشته و حال و اتفاقاتی که حدس می زند در آینده بیفتد باشد!مسئله ی قابل بحث در این است که آیا جهان در مسیری است که منجر به یک حقیقت محض می شود؟یعنی جهان هدف مشخصی برای خود قائل است که حاصل از یک بی نظمی است ؟یک شعور کلی که ما از آن به کل بی خبریم و هیچ انتخابی ندارد ؟و قرار است در لحظه ایی غافلگیر کننده دست به انتحار بزند مثلا؟

ویا اینکه  دارد با سعی و خطا پیش می رود بدون اینکه هدف خاصی داشته باشد؟اینکه آیا جهان به گذشته اش اهمیت می دهد و کلا یک سیستم حافظه دار است و آینده را با تجربیات گذشته می سازد؟!!

واقیعت جهان ما متفاوت از حقیقت آن است اگر حقیقتی به ذات وجود داشته باشد!ولی بحث بر سر این است که حقیقتی وجود دارد؟اگر مفهوم تکامل در "بهتر شدن"و "کامل شدن" در معنای مطلق آن باشد پس فرق نظریه خیر و شر با نظریه تکامل در کجاست؟ پس این وسط تکلیف نسبیت چه می شود؟شاید تکامل منتهی به این شود که جهان خودش را نابود کند(فکر کنم شنیدم که کوروموزم ها هم گاهی در یه خودکشی می کنند!!) ولی ابتدا در این مسیر قرار می گیرد!من فکر نمی کنم جهان می داند دارد چه می کند!جهان انتخاب می کند و اگر نا راضی بود دوباره انتخاب می کند...جهان نمی داند در آینده چه خواهد شد ولی برای آینده برنامه ریزی می کند!اگر گذشته را از جهان بگیرند،جهان نابود خواهد شد!

من تا حالا فقط توانستم مسئله را برای خودم صرفا تبیین کنم! خوب که نگاه می کنم نه هیچ کدام از کتاب های داروین را به طور کامل خواندم نه اطلاعات علمی درست و حسابی  در مورد جهان دارم!در واقع حرف های من هیچ مبنای علمی ایی ندارد و کاملا شهودی است!

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 16:54 توسط هلندی سرگردان |

               bergman

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 12:36 توسط هلندی سرگردان |

از صبح تا حالا یه مقاله ی ieee باز کردم جلوم دارم سایت دل آوازو refresh می کنم!!فقط واسه اینکه جلو بچه ها ضایع نشم!نمی دونم چرا هیچ کی برای وقت مردم ارزش قائل نیست!
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 13:6 توسط هلندی سرگردان |

در پس دیوار کودکی هیچ نبود...

من بیهوده سرک می کشیدم!

دلم بوی علف وحشی می خواهد!از همان ها که بسته است به پشت زنان میانسال روستایی با داس آویزان از کمرشان.

         شالیزار

 

عجب بارانی می بارد این روزها!ننا همیشه می گفت بارانی که چهرشنبه ببارد تا آخر سال می بارد!

من چقدر این هوا رو دوست دارم باد سرد میاد و پرده رو تکون میده و آدم دوست داره فقط بخوابه!

این روزا خیلی در گیر پایان نامه ام هستم!واضحه که هنوز کاری نکردم !اصلا دوست ندارم پایان نامه ام مثل پروژه ی دوره ی لیسانس ماستمالی بشه!!خودمو تحریم کرده بودم یه مدت وبگردی نکنم!نه چیزی بنویسم نه  بخوونم!حتی کتاب خوندنمو هم کم کردم!روزنامه هم همینطور...اسمشو گذاشتم فعالیت های نا مفید!!فقط از کلاس نقاشی آقای مولاییان فعلا نمی توونم صرف نظر کنم احتیاج دارم مداد تو دستم باشه!

 

پس فردا جشن مردگان تو ییلاقه!آخ چقدر دوست دارم برم!

 

فردا سالگرد ننا ست!خونه رو بوی حلوا و گلاب برداشته!امروز غروب همه حسابی مشغول بودند.بچه ها رفته بودند کمک بابا برای رزو مسجد وهماهنگ کردن برنامه ها!مامانی داشت میوه ها رو مرتب می کرد .زی زی برا خرما ها مغز گردو می گذاشت لیلا ی همسایه هم حلوا می پخت!یه دفعه مامانی اومد تو اتاقم داد زد:یعنی تو نمی خوای کمک ما کنی؟پاشو بیا با امیر حسین بازی کن!!

امیرحسین پسر یک سال و نیمه ی لیلاست!!!

 

راستی ، برای حفظ سلامتی ام "به نام دموکراسی" را ندیدم!

به کلیمانجارو:آخه برادر من این چه کاری بود تو کردی !گیرم خیلی هم دمدمی مزاج باشی!باید می زدی میلتو هم حذف می کردی؟!منو بگو هزارتا دلیل اوردم واسه سند!! نشدن میلم!حالا خودتو لوس نکن برو دوباره بنویس!یه میل هم دوباره بساز!وگرنه خودم میل قبلیتو تصاحب می کنم ، بعدش هم  ازش استفاده ی سو می کنم!!گفته باشم!

اصلا دوست ندارم دوستامو با این روش خودکشی مجازی از دست بدم!مخصوصا دوستایی که آداب قبیلیه ایی براشون جالبه،عکاسی رو هم دوست دارند!تازه روبرتو باجو رو هم می شناسن

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 2:19 توسط هلندی سرگردان |

شاید اسمش اسباب کشی باشه!ولی بیشتر شبیه فرار کردن از مردم آزاری همسایه هاست!!

طول می کشد عادت کنم!

                                                                                                     هلندی سرگردان

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 20:56 توسط هلندی سرگردان |